نوای باران

وای باران باران... شیشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما... چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

این وبلاگ به آدرس زیر انتقال یافت

123baran.persianblog.ir  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٦ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |

جاده ها هم به دلم می خندند
به من منتظر چشم به راه
که هنوز
منتظرم برگردی
پیچ این جاده
جایی که به امید تو
چشمان ترم را به نخ محکم عشق
دوخته ام هم
به خدا
خنده ی تلخ
همین جاده است
تو مرا خسته و پیر
مانده در قلب کویر
با دلی از همه سیر
پشت سر
چشم به راهت
بنشاندی و رهایم کردی
بعد از آن
غربت و درد
همدمم بوده وهست
نه غباری
نه گذاری
نه دگر قافله و
فکر دیاری
من و این جاده ماندیم و
فقط وقت غروب
چشم خورشید که از شب خون بود
به من و جاده ی خسته
دگر می پیوست
به خدا حق دارند
به من خسته اگر
جاده ها می خندند
بعد از این
همره این جاده ها
می خندم
چه صفایی دارد
خنده ای از ته دل بر غم خود
خنده ای سبز به این بیشه ی درد
خنده ای گرم به زمستان سیه روز شکست
خنده ای از سر ناچاری و درد
کار دیگر نتوانم
پس چه بهتر که
همانند همین جاده ها
خنده را پیشه ی خود سازم و دلخوش باشم
لا اقل جاده را همدم خود
می بینم
که چنین همره و همدل
هم صدا با من مست
به دلم می خندد

جاده از احمد حسینی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٥ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |

 

به که باید دل بست !

به که شاید دل بست !

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم،

پاسخ گوید.

نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر قدمی،

راه محبت پوید.

هر زمان بر رخ تو هاله زند ، گرد شکست

به که باید دل بست !

به که شاید دل بست !

خنده ها می شکفد بر لبها ، تا که اشکی ،

شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان می نگرند،

لیک دستی ،نبر ند از پی درمان کسی

از وفا نام مبر ،آنکه وفا خواست کجاست؟

ریشه عشق فسورد،

واژه دوست گریخت !

سخن از دوست مگو،عشق کجا !

دوست کجا!

خط پیشانی جمع ، خط تنها ئیهاست

همه گلچین گل امروزند،

در نگاه من و تو حسرت بی فردایی است

به که باید دل بست !

به که شاد دل بست!

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد ،

نقشه شیطانی است

در نگاهی که ترا وسوسه عشق دهد،

حیله ایی پنهانی است

زیر لب زمزمه شادی مردم بر خاست،

هر کجا مرد توانایی ، بر خاک نشست

پرچم فتح بر افرازد، در خاطر خلق

دست گرمی که زمهر ،بفشارد دستت در همه،

شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ، بر تو لبخند زند بنگرش،

لیک مجوی

لب گرمی که ز عشق بنشیند، بر لبت

به همه عمر مخواه

به همه عمر مجوی !

سخنی کز سر راز ،زده در جانت چنگ،

به لبت نیز مگوی

چاه هم با من و تو بیگانه است!

نی ، صد بند برون آید از آن،

راز تو فاش کند !

درد دل گر به سر چاه کنی ، خنده ها بر سر تو،

دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کشی ،درد اگر سینه ،

شکافد نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو ! ،

آسمان با من و تو بیگانه است

عشق و فرزند و در و بام و هوا ،بیگانه !

خویش در راه نفاق ، دوست در کار و فریب !

آشنا بیگانه!

شاخه عشق کجاست ؟

آهوی مهر گریخت ، تار پیوند گسست .

به که باید دل بست !

به که شاید دل بست !

مهدی سهیلی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٩ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |


غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهار مون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می ای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
 غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
بهار تو بر می گردی چیزی نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیایی و بمونی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٧ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |

نه هرگز هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه صدچندان بر زشتی انها می افزاید. . .

صدچندان بر زشتی انها می افزاید. . .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را ...

 

(دکتر شریعتی)

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٧ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |

هیچ کس صدای رفتنم را نشنید...
حتی جاده ها
چه ساده دل کندم!

م.ن


نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٢ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |

 

 شبیه برگ پاییزی

 پس از تو قسمت بادم

 خداحافظ...

 ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

 در این تنهایی مطلق ،که می بندد به زنجیرم.

 و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد.

 و برف نا امیدی بر سرم  یکریز می بارد.

 چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

 چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

 خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

 خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

 خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

 خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 

 سید مصطفی تقوی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٤ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |

توی گسترده ی رویا 

 ای سوار اسب ابلق
دنبال کدوم مسیری

توی تاریکی مطلق

ای به رویا سرسپرده

با توام ای همه خوبی
راهی کدوم دیاری آخه

 با این اسب چوبی؟

با توام ای که تو فکرت .
با هر عشق و با هر اسمی
رهسپار فتح قلب .
ماه پیشونی طلسمی

توی دستای نجیبت

 عکس ماه پیشونی داری
واسه پیدا کردن جاش

 دنیا رو نشونی داری

ماه پیشونی تو قصه .
فکر بیداری تو خوابه
خورشید هفت آسمون نیست .
عکس خورشید توی آبه

از خواب قصه بلند شو .
اسب چوبیتو رها کن
ماه پیشونی مال قصه است .
خوب من  منو صدا کن
اگه از افسانه دورم

اگه ماه پیشونی نیستم
اگه با زمین غریبه

اگه آسمونی نیستم
واسه خواب خستگی هات .
مثل یک قصه لطیفم
به صداقت تو مومن .
مثل قلب تو شریف

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٧ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |

دیشب دلم سوخت

امروز ترسیدم

زجر میکشم

گریه میکنم...!

از این گریه کردن چه سود؟

صدای زوزه ی گرگ ها رویای شیرین قناری ها را آشفته  کرده است

آیا لیلی مرده است؟

اشک هایم روی صورتم خشک می شوند

فقط نگاه می کنم....

 

   م.ن

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۳٠ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط رگبار باران نظرات () |


Design By : Night Skin


persianboy.com